تبلیغات
hamechi - داستانهایی از علامه مجلسی (ره)
 
درباره وبلاگ


بازدیدکنندگان گرامی لطفا مطالبی را که مایلید در وبلاگ با نام خودتان نمایش داده شوند به ایمیل من ارسال کنید.
احسان رازقی



مدیر وبلاگ : احسان رازقی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
hamechi
تمام مقاله های مورد نیاز کاربران
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 6 آبان 1389 :: نویسنده : احسان رازقی
علامه محمد تقی مجلسی از فقیهان بزرگ شیعه بود.از شاگردان او می توان به ملاصدرای شیرازی اشاره كرد.این فقیه و دانشمند بزرگ كشورمان شاگردان زیادی تربیت كرده و خدمات شایانی به این مرز و بوم ارائه كرده است.این وبلاگ به زندگینامه ی خلاصه ای می پردازد. 

ریشه اندیشه:

اهل خراسان بود و مشهور به آخوند خراسانی. دلش را دركربلا جاگذاشته بود و برمی‌گشت. خسته بود.خوابید ...
وارد خانه‌ای شد كه پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امامان (علیهم‌السلام) به ترتیب درآنجا نشسته بودند. بعد از امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه) جایی برای آخوند بازكردند. رفت و نشست. كسی وارد شد. مولی محمدتقی مجلسی بود، دوست آخوند. گلاب در دست داشت، به همه تعارف كرد، به آخوند هم.
مولی محمدتقی رفت و با بچه‌ای قنداقی برگشت. رو به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفت:«برای این طفل دعا بفرمایید كه خداوند، او را مروج دین كند».
پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) كودك را درآغوش گرفت و دعا كرد. علی (علیه‌السلام) نیز همین‌طور ... نوبت به امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه) رسید. او نیز همین‌كار را كرد و كودك را به آخوند داد و دعا كرد. آخوند هم برای كودك دعا كرد.
بیدار شد، تصمیم‌گرفت قبل از خراسان، به دیدار محمدتقی برود. به اصفهان رفت. محمدتقی، برایش گلاب آورد و بعد كودكی را به آغوش او داد و گفت: «فرزندم امروز به دنیا آمده، برایش دعا كن تا از مروجین دین باشد».
آخوند، متعجب شد. كودك را درآغوش گرفت. بویید و بوسید و دعا كرد.
نام كودك را گذاشتند: محمدباقر.
مولی محمدتقی، ساعت زیادی از شب را عبادت می‌كرد، نماز می‌خواند، قرآن می‌خواند، گریه می‌كرد ... صفا می‌كرد. گاهی، حالی پیدا می‌كرد كه یقین داشت دعایش مستجاب می‌شود.
شبی به این حال رسید. فكر كرد ...
- چه د عایی بكنم؟ دنیایی باشد؟ یا آخرتی؟!
در فكر بود كه صدای گریه محمدباقر را شنید. بی‌اختیار گفت:«الهی! به حق محمد و آل محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله)‌، این طفل را از مروجین دین و ناشرین احكام حضرت سیدالمرسلین قرار بده و موفق كن او را به توفیقات بی‌نهایت خود.
مولی مقصود علی، جدّ محمدباقر، در مجالس مذهبی شاه طهماسب صفوی دعوت می‌شد و شعر می‌گفت. به این دلیل شهرتش شده بود، مجلسی ... و محمدباقر شد: محمدباقر مجلسی.

شكوه غیرت:

جوان بود، جوانی خوش‌فكر. از پدر، مجلسی اول، به ارث برده بود. پای منبرها، درحالی‌كه چشمانشان برق می‌زد، سر تا پایش را نگاه می‌كردند. انگار مجلسی پدر بود، با همان ابهت و همان غیرت.
صد سال بود كه شیعه در ایران رسمیت پیدا كرده بود، اما محمدباقر، هرچه می‌دید و می‌شنید، اختلاف بود، اختلاف بین شیعه و سنی در اصول و فروع احكام.
حقیقتی را گمشده می‌دید؛ حقیقت علی (علیه‌السلام) را.
دلش پر بود از عشق علی (علیه‌السلام). می‌خواست به همه بفهماند كه علی (علیه‌السلام) كیست؟ می‌خواست حقیقت مذهب شیعه را روشن كند. می‌خواست محبت علی (علیه‌السلام) را در دل‌ها بكارد. فكر می‌كرد و مدد می‌گرفت:
- یاعلی! یلحیدركرار! یا امیرالمؤمنین ... هرچه بیشتر فكر می‌كرد، عشق كاری بزرگ، بیشتر در دلش ریشه می‌كرد.
... عزمش را جزم كرد و شروع كرد به نوشتن ... نامش را گذاشت«حق‌الیقین». خیلی زود، كتابش همه جا منتشر شد و تا شامات هم رسید. بعد از مدتی، خبر رسید كه 70 هزار سنی، با خواندن آن كتاب، شیعه شدند.

رنگین‌كمان همت:

جوانی گذشت؛ اما شكوه غیرتش نه، خیلی راه‌ها را پشت سرگذاشته بود و در بسیاری از رشته‌های مختلف، سرآمد عالمان روزگار بود.
همه داشته‌های علمی‌اش را مرور كرد. با خودش گفت: محمدباقر! تا حالا به هیچ حكمتی برخوردی كه گزیده آن را در احوال و اخبار اهل‌بیت (علیهم‌السلام) ندیده و نشنیده باشی؟! فكر كرد و جواب داد: نه، هیچ حكمتی!
دوباره گفت: ارزش این همه حكمت؟! ...
محاسبه كرد، به جایی نرسید. ذهنش را به قرآن سپرد.
قرآن خواند، دقیق و عمیق. با خود گفت: محكمات، متشابهات، ... یك دفعه برق از چشمانش پرید.
- عجب اهرم فكری! چه‌قدر جالب! به شكلی وادار شدن به فكر و پژوهش. جداكردن حق از باطل. رسیدن به حقیقت. همه آن‌چه سال‌ها دنبال‌شان بودم.1
كتابهای زیادی نوشته بود، اما می‌خواست این‌بار متفاوت باشد. ظرفی باشد قیمتی، برای ریختن همه حكمت‌ها.2 تصمیم گرفت. همت كرد و شروع كرد به نوشتن. نوشت و نوشت. روزها و روزها ...
بالاخره تمام شد. 27 جلد، 27 دریا از نور. مجموعه ی بحارالانوار. مجموعه‌ای كامل از اخبار، احادیث، قصص و تاریخ پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و ائمه (علیهم‌السلام).
همان طور كه می‌خواستم شد. نظمی غریب و سبكی عجیب و كاملاً موضوع‌بندی شده. به فكر فرو رفت و باز گفت:خدایا! می‌دانم كه لطف تو و عنایت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و ائمه (علیهم‌السلام) بود كه این كاغذها شد دریایی از نور. می‌خواست به همه بگوید كه من نبودم جز وسیله‌ای. یاد چیزی افتاد. در حاشیه جلد اول نوشت: از غریب اتفاق، یكی از علمای اخبار، جمله«جامع كتاب بحارالانوار» را ماده تاریخ من یافته. مؤلف«ریحانه‌الادب» نیز درباره علامه مجلسی گفته است:«گویا خلقت او برای این خدمت دینی بوده است.»

خط خاطره:

نامش سید نعمت‌الله بود. به آرزویی بزرگ رسیده بود.
چهار سال اجازه پیدا كرد تا در خانه علامه ساكن شود، برای شاگردی. خوش‌كلامی علامه، مبهوتش می‌كرد. گاهی حدیثی را از زبان علامه می‌شنیدكه به نظرش می‌رسید تا به‌حال نشنیده و تازه است، اما آخركلام می‌فهمید كه این همان حدیثی است كه دیشب خواندم. شیخ‌الاسلام شاه‌حسین صفوی بود، یعنی در دستگاه قضاوت و رسیدگی به امور زنان بیوه و یتیمان می‌كوشید.
با خود عهد كرده بود كه‌كار مردم را زود و خوب راه بیندازد. كاری را به فردا نمی‌سپرد. نمازجماعت هم كه بركت كارش بود. آشنا و غریبه، همه می‌دانستند كه چقدر وقت علامه پر است و پرخیر. همه دوستش داشتند و می‌خواستند میزبانش باشند. به عقیده‌شان حتی برای یك وعده، میزبان علامه بودن، نعمت بود . این بود كه علامه، اكثر شب‌ها را جایی دعوت داشت. میهمانی كه تمام می‌شد، پرداختن به امور خانه و مطالعه، واجب‌تر از هرچیز به نظرش می‌رسید و آن همه‌كار و خستگی، مطالعه را محدود نمی‌كرد.

شب وصل:

مطالعه می‌كرد. چشمش به حدیثی از امام صادق (علیه‌السلام) افتاد:«وقتی مؤمنی بمیرد و چهل مؤمن بر جنازه او حاضر شوند و بگویند؛ خدایا! ما جز خوبی چیزی از او نمی‌دانیم و تو بر حال او، از ما داناتری؛ خداوند فرماید: من گواهی شما را درباره او پذیرفتم و آمرزیدم آن‌چه را از او می‌دانستم و شما نمی‌دانستید».
برق از چشمانش پرید. تا صبح خوابش نمی‌برد و مبهوت این همه لطف خداوند بود.
فردا منبر رفت. و شروع كرد: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ... اشهد ان محمد رسول‌الله و اشهد ان علیا ولی الله ... اشهد ان الصراط حق ... و بعد گفت: ای مردم، این است اعتقاد و ایمان من. از شما می‌خواهم كه شهادت بدهید به آن چه از من شنیدید و این شهادت را بر كفن من بنویسید. دستور داد، كفنی آوردند و مردم، همه شهادت‌شان را روی آن نوشتند و این شد سنتی حسنه در میان شیعیان كه هنوز هم كم‌ و‌ بیش ادامه دارد.
سال 111 ق، ماه رمضان، روز بیست و هفتم؛
مقتدای اهل دانش، باقر علم و حكم
آن سَمی پیشوای پنجمین از مجد و شأن
رفت از دنیای فانی سوی گلزار بهشت
كرد مرغ روح او بر شاخ طوبی آشیان
«آفتاب آسمان دین نهان شد»گفت عقل
«پیشوای اهل دنیا رفت»3 اندر آسمان

پی‌نوشت:

1- عقیده ی مفسرین این است كه آیات متشابه قرآن، نه‌تنها ضعف محسوب نمی‌شود، بلكه به نوعی واداشتن متفكرین و دانشمندان به پژوهش و تحقیق است.
2- منظور، احادیث و روایاتی است كه علامه دركتاب بحارالانوار، بدون در نظرگرفتن سند آن‌ها، از جهت ضعیف و قوی بودن، جمع‌آوری كرده است و به نظر علما، بسیار مناسب تحقیق و پژوهش است.
3- جمله‌های داخل گیومه، ماده تاریخ سال رحلت علامه می‌باشد.

منابع:

زندگی‌نامه ی علامه مجلسی
كارنامه ی مجلسی
ماهنامه ی دیدار آشنا .





نوع مطلب : زندگینامه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 11 آذر 1389 07:23 ق.ظ
سلام دوست گرامی
من وقت نکردم همه این مطلب را بخوانم ولی تاجایی که خواندم، خوب بود.
امیدوارم همین طور در عرصه اینترنت به فعالیت مفید ادامه بدهی.
بر طبق قولی که داده بودم، وبلاگ شما را برای این دوره، به عنوان وبلاگ مفید (در زیر تمامی ساب دامین های سایت) معرفی خواهم نمود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.